X
تبلیغات
رایتل

با جار کمنزیل پرندگان مقدس زنده میشوند

 حکم چه میکند اینجا بر گردن من

 آه که زود دل میرود زدستم 

بخندم یا بگریم فرقی نمیکند

 گرده ام میلرزد 

اینجا استاد استاد میشود 

ای قافله دل غافل 

تا کی سلانه سلانه راه ایوب بروی 

 

وامابعد:

من و مجید (مجید ذاکری یکی از کارمندان حوزه و مسئول انجمن داستان ) بعد از تعطیلی انجمن(دوشنبه۱۷:۳۰ الی۱۹:۳۰) قدم زنان . اون داشت می نالید و من گوش میکردم و از درون خورد . داستانی که تو ذهن جفتمون عجیب داشت شکل می گرفت. 

 یه روز زنگ زد بهم .حسابی خسته بودم بعد شوخی های همیشگیمون که البته بیشتر از جانب اون بود تا من خستگیم بپره ازم مژدگونی خواست گفتم چرا گفت که استاد رضایی رئیس حوزه شد (شما بخونید قاسمی تموم شد) جیغ کشیدم بدجوری ذوق کردم بلاخره برای اولین بار در امر مدیریتی حق به حقدار رسید . فرداش دعوت شدم برای معارفه استاد . وقتی رفتم با کمی تاخیر رسیدم همه بودند ولی متعجب از اینکه مهمانی اونجا نبود و همه میزبان بودند قیافه  ها دیدنی خیلیها خوشحال چند نفر هم لبا آویزون. استاد معرفی شد و اما جالبه بدونید که قاسمی نرفت بلکه معاون شد حکایت نرفتنشو خودتون بگیرید تا آخرش. حتی به همین مناسبت ترتیب ناهاری هم داده بودند که ریاست محترم سازمان تبلیغات اسلامی هم به ما اضافه شدند وبعد ناهاری که همه با لبخند خوردیم البته نوعش برای هر کدوم فرق میکرد . پس از فردای اون روز ریاست استاد رضایی شروع شد. ای دل غافل...

  

                                                                         این داستان ادامه دارد

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1388ساعت 09:37 ق.ظ توسط فهیم| 14 نظر|

Design By : Night Melody